ایده رو از ChatGPT نگیرید؛ بهجاش پاشید برید قدم بزنید
با فردی حرف میزدم که ایدههاشو از ChatGPT میگرفت؛ ایدهها خوب بودن ولی مخاطبهاش کم شده بودن. توی این جلسه میگم خودم وقتی ذهنم قفل میکنه چی کار میکنم.

اگه الان سر کلاس بودیم، احتمالاً یکی از ته کلاس دستشو میبرد بالا و میپرسید: «خب حالا برای ایده گرفتن از ChatGPT استفاده کنیم یا نه؟» سؤال خوبیه، ولی بذارید جوابشو با یه قصه بدم. قصهای که همین چند روز پیش اتفاق افتاد.
یه تماس تصویری و یه اعتراف عجیب
چند روز پیش با یه نویسنده تماس تصویری داشتم. کلی مقاله نوشته بود و هر از گاهی وسط حرف، صفحهی کامپیوترشو نشونم میداد که ببین روی چی کار میکنم. یه مدتی بود داشتیم حرف میزدیم که همینطوری گفت این اواخر ایدهی مقالههاشو از ChatGPT میگیره.
گفتوگومون تقریباً این شکلی بود:
«جواب میده؟»
«آره، اتفاقاً ایدههاش خیلی خوبن.»
«پس مقالههات بهتر دیده میشن؟»
«نه راستش. عجیبیش همینه. تعامل مخاطبام کمتر هم شده!»
این چند خط رو یه بار دیگه بخونید. ایدهها خوبن، ولی نتیجه بدتر شده. یعنی مشکل از کیفیت ایده نیست؛ یه چیز دیگه این وسط گم شده.
گفت: من بیشتر از هفت ساله آنلاین مینویسم و بارها پیش اومده که پشت میز نشستم و هیچ ایدهای نداشتم. بیشتر از اونی که روم بشه اعتراف کنم به یه صفحهی خالی زل زدم و از خودم پرسیدم اصلاً چیزی که امروز بهش فکر کردم ارزش نوشتن داره؟ برای همین بهش گفتم ChatGPT رو برای ایده گرفتن کنار بذار و بهجاش کاری رو امتحان کن که برای خلاقیت خودم معجزه کرده.
وقتی مغز درست سر کار مرخصی میگیره
یه مدت فکر میکردم قفل نویسندگی چیزیه که فقط باید به زور از وسطش رد شد. به مکاننمای چشمکزن زل میزدم، جملهی اول رو عوض میکردم، پاکش میکردم، یکی دیگه مینوشتم و بعد نمیفهمیدم چرا یهو هیچ حرف جالبی به ذهنم نمیرسه. حرصدرآرترین قسمتش هم این بود که کل روز ایده توی سرم میچرخید، ولی تا مینشستم پای کار، انگار مغزم تصمیم گرفته بود بعدازظهر رو مرخصی بره.
شما هم تجربهشو دارید دیگه، نه؟ نیم ساعت زل زدن به یه آرتبورد سفید توی فتوشاپ، یا به خط اول هوک یا سناریویی که قرار نیست نوشته بشه.
الهام هم دقیقاً وقتی که لازمش داشتم پیداش نمیشد. سر و کلهش وقتی پیدا میشد که داشتم راه میرفتم، قهوه درست میکردم، آهنگ پلی میکردم، تنیس بازی میکردم، دوش میگرفتم یا سرم به یه کار کاملاً بیربط گرم بود. یهو یه قصه یادم میاومد، یا خاطرهای از چند سال پیش، و با خودم میگفتم: «خودشه!» انگار هرچی بیشتر زور میزدم الهام بگیرم، کمتر الهام میگرفتم.
کاری که اول به نظر اشتباه میاد
اینجا بود که شروع کردم به کاری که به نظر خودم هم کاملاً غلط میاومد.
قانونم ساده بود: اگه بیشتر از سی دقیقه پشت میز نشسته بودم و به هیچجا نرسیده بودم، پا میشدم میرفتم قدم بزنم. همین. در خونه رو باز میکردم و یه مدت توی خیابون راه میرفتم.
و تقریباً همیشه همین اتفاق میافتاد: وسط راه دوباره ذهنم میرفت سراغ مقاله یا سناریو یا دیزاین. بعضی وقتا هم میفهمیدم ایدهای که داشتم باهاش کلنجار میرفتم اصلاً بخش جذاب ماجرا نبوده. وقتی هم برمیگشتم خونه، معمولاً با اونقدر ایده مینشستم پشت کامپیوتر که نمیدونستم با کدومش شروع کنم.
خلبانی که وسط آسمون گیر میکنه
حالا یه لحظه از بحث بزنیم بیرون. میدونم شبیه حاشیه رفتنه، ولی صبر کنید، به بحثمون برمیگرده.
فرض کنید سوار هواپیما شدید و درست قبل از بلند شدن میفهمید کاپیتان برای آخرین آزمون شبیهسازش از ChatGPT کمک گرفته. ازش خواسته سیستمهای هواپیما رو توضیح بده، سؤال تمرینی بسازه و چیزایی رو که نمیفهمیده براش باز کنه. آزمون رو هم قبول شده، معلومه.
بعد یه جایی بالای اقیانوس اطلس یه اتفاق غیرمنتظره میافته و از بلندگو صدای کاپیتان میاد: «یه لحظه صبر کنید… گیر کردم.» و بعد ChatGPT رو باز میکنه که بپرسه حالا باید چی کار کنه.
شما ترجیح میدید کی پشت فرمون باشه؟ من که خلبانی رو میخوام که سالها با همون هواپیما کار کرده، از موقعیتهای سخت رد شده و خودش یاد گرفته گرهها رو باز کنه.
فکر میکنم بیشتر خوانندهها هم دربارهی نویسنده همین حس رو دارن. ترجیح میدن چیزی رو بخونن که آدمی نوشته که واقعاً یه چیزی رو تجربه کرده و خودش بهش فکر کرده، نه متنی که نویسندهش فکر کردن رو سپرده به هوش مصنوعی و جوابشو کپیپیست کرده. دربارهی پوستر و ریلز و هر کار خلاقانهی دیگهای هم همین صدق میکنه.
گربهی استیون کینگ و قطار جیکی رولینگ
استیون کینگ یه بار تعریف کرده رمان گورستان حیوانات خانگی «Pet Sematary» از کجا اومد. سخته مثالی بهتر از این پیدا کنید برای نویسندهای که قصهشو با زندگی کردن پیدا کرده.
کینگ و خانوادهش رفته بودن توی خونهای کنار یه جادهی شلوغ در ایالت مِین. کامیونهای بزرگ از جلوی خونه رد میشدن، بچههاش بیرون بازی میکردن و یه قبرستون قدیمی حیوانات خانگی هم همون نزدیکی بود. بعد گربهی دخترش، اسماکی، توی همون جاده زیر ماشین رفت. گربه رو توی همون قبرستون دفن کردن و کینگ همهی اینا رو برد توی کتاب. حتی اون صحنهای که پسر کوچیکش به سمت جاده میدوه، توی زندگی واقعی هم اتفاق افتاده بود.
خب، معلومه که کتاب داستانه.
ولی چیزی که ایده رو بهش داد، داستان نبود.
کینگ لازم نبود بشینه و فکر کنه چی میتونه یه داستان ترسناک جذاب بشه. یه اتفاقی براش افتاده بود. دیدش، بهش فکر کرد و آخرش ازش یه رمان دراومد.
تجربهی جیکی رولینگ خیلی فرق داشت، ولی اصل ماجرا تقریباً همون بود. سال ۱۹۹۰ رولینگ با قطار از منچستر به لندن میرفت و قطار تأخیر داشت. همینطوری نشسته بود، بیخبر از اینکه قراره اتفاق مهمی بیفته، که یهو فکر پسری به ذهنش رسید که نمیدونه جادوگره. هری پاتر و هاگوارتز با هم یهجا اومدن و رولینگ بقیهی مسیر رو به تصور کردن جزئیاتش گذروند.
سؤال اصلی: قبل از ایده چی اتفاق میافته؟
اینکه بگیم آدمای موفق کلی ایده دارن، حرف تازهای نیست. دارن دیگه.
ولی سؤال جالبتر اینه که قبل از ایده چی اتفاق میافته.
کینگ یه گربهی مرده داشت، یه جادهی شلوغ و یه قبرستون حیوانات. رولینگ یه سفر قطار داشت که تأخیر خورده بود و ذهنش اونقدر وقت داشت که هر جا خواست بره. خود من هم همین چند هفته پیش، ایدهی یکی از ویدیوهام که بیشتر از هزار دلار برام درآمد داشت، وقتی شروع شد که روی یه نیمکت کنار رودخونه نشسته بودم و اردکها رو تماشا میکردم.
کار خلاقانه کار عجیبیه، نه؟
پس تکلیف ChatGPT چی میشه؟
احتمالاً نمیتونم طرفدارای پروپاقرص هوش مصنوعی رو قانع کنم دست از سرش بردارن. هر چقدر بخوان میتونن موضوع تولید کنن و احتمالاً بعضیاش هم موضوعای بدی برای نوشتن نیستن.
ولی یه چیزی رو مطمئنم: تقریباً هر نویسندهای که میشناسم و از خونه میزنه بیرون، توی دنیای واقعی تجربه جمع میکنه، با آدما وقت میگذرونه و به ذهنش جا میده که پرسه بزنه، آخرش الهام بیشتری میگیره.
یه گفتوگوی دیروز وسط قهوه درست کردن یادتون میاد. یه چیزی که سر راه دیدید، یهو یه خاطرهی قشنگ از چند سال پیش رو زنده میکنه. یا مثل من، کنار رودخونه میشینید، اردکها رو نگاه میکنید و ایدهی کاری به ذهنتون میرسه که بعداً حسابی دیده میشه.
بعضی وقتا هم، خب، فقط میشینید و اردکها رو نگاه میکنید.
راستشو بخواید؟ به نظرم هر دوش نتیجهی خوبیه.
تمرین این جلسه
دفعهی بعد که بیشتر از سی دقیقه پای یه طرح یا متن یا دیزاین نشستید و هیچی درنیومد، سیستم رو ول کنید و برید یه دور بزنید. لازم نیست جای خاصی برید. فقط حواستون به اطراف باشه، و اگه چیزی به ذهنتون رسید، یه جا یادداشتش کنید.
خودم این روزا همین کار رو میکنم. کنار رودخونه میشینم، به صدای اردکها گوش میدم، با یکی که سگشو آورده بیرون دو کلمه حرف میزنم و میذارم ذهنم هر جا دلش خواست بره. و بیشتر وقتا آخرش با خودم میگم: «وای، چقدر حرف برای نوشتن و گفتن و انجام دادن، دارم!»





گفتگو و سوالات شما
۰در این قسمت میتوانید سوال یا نظر خود در مورد مقاله را مطرح کنید.
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد شوید
ورود به حسابهنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید!